خداحافظ به جرمی که نه میدونی نه میدونم......... .


ياد تو روح پرور و وصف تو دلفريب
نام تو غم زداي و كلام تو دلربا


از وقتی که برای خودمون یه خونه مجازی ساختیم، با وبلاگ های زیادی آشنا شدم... خیلی ها بعد از یه مدتی خداحافظی کردن و رفتن... اون وقتا پیش خودم که میگفتم، یه روزی هم بالاخره نوبت منم میرسه... بالاخره هر چیزی هیچ وقت همیشگی نیست... اما جالب این بود که، تو آستانه فصل خزان و زود تر از ریختن و زرد شدن برگا زمان خداحافظی من شد... هر چند ساختن این وبلاگ اوایل شاید بیشتر برامون به یک شوخی نزدیک بود، اما بعد ها بخشی از زندگیم شد... باعث شد با خیلی چیزا آشنا بشم، دوستای خیلی خوبی پیدا کنم و هر چیزی که نمیشه بهش نمره منفی داد... اما در هر صورت هر چیزی نقطه ی پایانی داره... اول از همه از سهیل عزیز تشکر میکنم که اگه نبود این 2تایی هم وجود نداشت... و بعد از همه ی شما دوستای عزیز که اگه نبودین باز هم این وبلاگ نبود... از کسی اسم نمیارم، که کسی از قلم نیوفته... ازین که این مدت همیشه با ما بودین و همیشه معرفت خودتونو به ما ثابت کردین بی نهایت ممنونم و امیدوارم همه شما به اون چیزی که میخواین برسین، و یا حکمت الهی زودتر براتون معنی بشه...
به عنوان حرف آخر، حرفای زیادی برای گفتن بود، اما شاید با طفره رفتن از یه خداحافظی تلخ و بنا به سنت همیشگی، این آخرین پستمو کوتاه میکنم که حوصله خوندنش باشه... آخرین دلنوشته، با بوی پاییز:
.
.
.
خزان
چه معنی داشت؟
اگر کمی
فقط کمی محکم تر
ساقه
التماس دستان برگ را
قبول میکرد...
برگ
آرام آرام 
غرق در این گفتار زرد
قربانی بوسه ی آرام نسیم
و حادثه ی خش خش عابر شد:
دیدی که خزان، عاقبت مرا ربود؟!................ . 




امیدوارم همیشه سبز سبز باشین... خداحافظ، واسه همیشه........................ .

ناخودآگاه





می تراود از لبان تو بهار 
ابر رحمتی که برسرمنی



یه مشکلی که نمیشه جلوش وایساد، یه حسایی هستن که که از اختیار آدما خارجه... شاید مشکل یا شاید... هر چی که باشه ارزش داره و آدم احساس انسان بودن میکنه و آینه ای میشه که با آینه های دیگه یه مقداری فرق داره... ممنونم از اونائی که همیشه به یاد ما هستن و مارو فراموش نکردن... اینبار با یه دل نوشته ناخودآگاه:

.

.

نا خودآگاه به دلم شک زده است، می آیی
هرچند که فقط یادی و، خاطره و رویایی
دست من نیست اگر در دل، امید مبهمی دارم
چون تو هم، پیوسته، قسمتی از یاد خدایی...

ناجی فاصله ها


تو همون حس قریبی که همیشه با منی


تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی




عید... شاید!!!


خداوندا شبم را روز گردان
چون روزم بر جهان پیروز گردان


لحظه ها، بی خبر از دل های بیقرار، بی خبر از تلخی و بی خبر از از دست رفتن میگذره...
اینروزا همه جارو حال و هوای شادی و عید پر کرده... با یه خارج از دل نوشته آپم... حس و حال درونی خودم نیست... ولی ما هم بی خبر پیش میریم.... به این امید که عید واقعی اینورا هم بیاد... شاید!!!!
.
.
.
غصه نخور ای دل، عاقبت بهار آمده
پس از عمری تقدیر با عشق کنار آمده
با تمام این همه سختی و دلتنگی آخر
می بینی چه بلائی سر روزگار آمده؟؟؟

نا گفته



می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد


گاهی پیش خودم فکر میکنم که چرا بعضی وقتا، دنیا و اتفاقات اون طوری که میخوایم یا فکر میکنیم پیش نمیره، یا دقیقا و بدون کم و کاست اون جوری پیش میره که دلمون نمی خواد... اونی که در حقیقت این وسط نقاب زده ماییم یا زندگی؟؟؟ یا هردو؟؟؟
همیشه از ما نیست که بر ماست... قسمت جالبی توی یکی از شعر های فروغ هست که همیشه ذهنمو به خودش مشغول میکنه:

مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است...

گاهی اوقات آدما از وصف حس و حال خودشون عاجزن... یا بهتره بگم کلمات از این کار عاجزن... ولی یه غزلی که با خوندنش احساس کردم میتونه بیان احساس یه دل کوچیک، که هر روز کوچیک تر و تنگ تر میشه، باشه:

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا

هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد

اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت

با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

فرصت امروز...



در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد


روز ها، یکی پس از دیگری میگذره، و همینطور شاهد مرگ خاطره ها یکی پس از دیگری هستیم... اگر بخوام بازم اسم ببرم باید یه شعبه از قطعه هنرمندان، یا یه شعبه از آرامگاه رو تو این وبلاگ بزنم... اما این قصه تلخ همیشگیو بهونه ای میکنم برای این پست.........

به قول فروغ فرخزاد: مرگ یکی از قوانین طبیعته، اما آدم تنها در برابر این قانونه که احساس حقارت و کوچکی میکنه.

در واقع مرگ یک حقیقت انکار ناپذیره و در این شکی نیست، ولی در مقابل یک (( رویا )) قرار گرفته به اسم زندگی....

هرکسی زندگی رو به یه چیزی تشبیه میکنه: یه رود جاری، یه طوفان سهمگین، یه بازی، یه مرگ تدریجی، یه.... اما هرچی که هست روز به روز به حقیقتی که باید رخ بده، قدم به قدم نزدیکتر میشه و به عبارتی نقطه ی پایانی داره...

و ما همه اینارو میدونیم، به رسیدن اون لحظه ایمان داریم اما همیشه در حال انکار این حقیقت انکار ناپذیریم...

جبران خلیل جبران میگه: آدم فکر میکنه همه میمیرن، ولی خودش نه و دیرتر....

همراهی روح و تن، همیشگی نیست، خوش به حال کسی که فرصتی رو از دست نداده... ما انسانیم و معنای اصلی انسان هم به معنی فراموشکاره... چیزی که با ذاتمون عجین شده...

اما اینا همش حرفه، از اول و تا آخر دنیا، اینم یه حقیقته... وگرنه هم مجنون و لیلی قصه ها به هم میرسیدن، هم هر کسی که لیاقت چیزیو داشت و هم........

خوش به حال کسی که تقدیرش این باشه که فرصتی از کفش نره، و یا اگر بود، تقدیر خودشو تغییر داده.....................

به امید اینکه شعله ی امید کسی تو زندگی خاموش نشه، تا معنای زندگی براش مردن تدریجی نباشه...

.

.

.

امشبی را که در آنیم غنیمت شمار

شاید ای دل نرسیدیم به فردایی دگر......... .



تنها صداست که میماند...


خاموشی یک صدای جاودانه و ماندگار دیگر، تسلیت.................. .

زود پر کشید و با پر زدنش، دلها پرپر شد...........................................

     

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست 
                                             هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
                                                    خرم آن نغمه، که مردم بسپارند به یاد..............



بوی بهار


به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست


یکبار دیگه، حس نو شدن، حس بازگشت،... حس بهار....
رفته رفته صدای پا و بوی بهار، همه جا رو پر کرده... فصلی که با تابستون به اوج میره، با پاییز شوریده میشه، و با زمستون میمیره و باز متولد میشه... اما اینا، حکایت گل و گیاه و شکوفه ست و روزها... حکایت آدما، یه حکایت دیگه س...

بعد از مدت ها، بغض آسمون ابری دلم، تو تکرار تکراریه یه شب مرگی ترکید و بارید... امیدوارم خوشتون بیاد:

.

.

.

فصل ها
از پی یکدیگر گذشتند
اما فقط
این خاطره یخی بود
که ماندگار شد

و من

همچنان غرق دراین اندیشه گنگ

که چرا
مژده
بهار
در سر

شکوفه رو به زوال بود؟؟؟؟؟


پ ن: امیدوارم دل ها، همیشه بهاری باشه... بی هیچ پاییز و زمستونی............

قدرت دعا



عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی


عرض سلام و شب به خیر دارم خدمت همه شما دوستان عزیز...
امیدوارم همیشه و در همه حال، شاد و خرم باشین و در سلامتی کامل به سر ببرین، هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ معنوی...
برای یه مدت کوتاهی آقا سهیل نمیتونه خدمت برسه و من از طرف ایشون از همه عذر خواهی میکنم.... راستش یه عمل جراحی کوچیک داشت (( عمل زیبایی نه))، و تا اطلاع ثانوی باید در استراحت مطلق باشه... البته موضوع خاصی نیست و رفع شد... از شما عزیزان تقاضامندم که ایشونو از دعای خیر خودتون محروم نکنین، که زودتر دوران نقاهت خودشو پشت سر بذاره و بتونه در خدمتتون باشه... و همچنین قدر یکی از بهترین نعمت های خدا، سلامتی رو بدونین...
مدتیه که دستم به نوشتن نمیره... امشب بااجازتون یه داستان کوتاه زیبا از پائولو کوئیلیو میذارم و البته بی ربط به نوشته های بالا نیست....
.
.
.
زن کشاورزي بيمار شد. کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي سلامت همسرش دعا کند. راهب دست به دعا برداشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت: صبر کنيد، از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد.
راهب گفت: من دارم براي همسرت دعا مي کنم.
کشاورز گفت: اما براي همه دعا کرديد، با اين دعا، ممکن است حال همسايه ام که مريض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي آيد.
راهب گفت: تو چيزي از درمان نمي داني، وقتي براي همه دعا مي کنم، دعا هاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند، متحد مي کنم، وقتي اين دعاها باهم متحد شوند، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود.
دعاهاي جدا جداو منفرد، نيروي چنداني نداردو به جايي نمي رسد.


پ ن: با این وجود، امیدوارم دعاهای فردی تک تک شما، انقدر قوی و قلبی باشه که در همه حال مورد اجابت قرار بگیره...برای همه شما آرزو موفقیت و سلامتی دارم....شب همگی به خیر....

عشق



اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست
او جانشین همه ی نداشتن های من است


عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان عزیز و آرزوی بهترین ها، حتی با وجود بدترین ها....
امیدوارم که امتحاناتونو به خوبی پشت سر گذاشته باشین و ترم جدید رو هم با موفقیت و آرامش هرچه بیشتر شروع کنین...
بدون هیچ مقدمه ای روز ولنتاینو به همه زوج های عاشق تبریک میگم... روزی که به عنوان روز عشاق یا عشق ورزی هم ازش یاد میشه... احتیاجی نمیبینم درباره تاریخچه این روز چیزی بگم، چون انقدر گفته شده، فکر کنم یه بچه 5 ساله هم اونو بدونه... اما چیزی که بعد از متداول شدن ولنتاین تو ایران زیاد روش پافشاری شده، روز عشق ایرانی بوده که دقیقا 4 روز بعد از روز ولنتاینه و قدمت خیلی بیشتری هم از این روز داره و به روز سپندار مذگان شهرت داره... اما نظر من توی یه موضع دیگه جا میگیره... به نظر من اگه واقعا کسی عاشق باشه، پس باید خودشو درگیر قید و بند خاصی قرار نده و خودشو محدود نکنه، روز عشق عاشقای واقعی هر روز بعد از تولد عشقشونه، نه یک یا چند روز خاص... اما امیدوارم این روزها فقط بهانه ای باشه برای تبریک و... 
اما اجازه میخوام که تو این پست، در مورد فلسفه عشق بگم.... چیزی که نمیشه تعریف خاصی براش در نظر گرفت...همه عادت کردن که بگن روز عشق مبارک ولی واقعا عشق چیه؟؟؟... 
تعریف های زیادی در این باره داده شده.... ریشه کلمه عشق برمیگرده به گیاهی به اسم عشقه، که به دور تکیه گاه خودش میپیچه و به واسطه اون رشد میکنه... اما گاهی اوقات آدما از یه گیاه هم شاید کمتر بشن... بارها همه جا دیدیم و شنیدیم که عشق دروغه، چیزی به عنوان عشق وجود نداره و... ، ولی، عشق به ذات خودش پاکه و چیزی که درگیر آلودگی بشه پس نمیشه این اسمو روش گذاشت....پس مشکل از عاشق شدن ماست...
اما شاید قشنگ ترین تعریفی که ازش من شنیدم و میتونه همه این تعریفارو در بر بگیره، یه بیت شعره....

ای عشق چه در شرح تو جز عشق بگویم
در ساده ترین شکلیو پیچیده ترینی


در هر صورت هر چقدر هم در این باره صحبت بشه کمه، و بااجازتون فکر میکنم همین مقدار کافی باشه، که هم من زیادی حرف نزده باشم و هم شما حوصله خوندن اونو داشته باشین...
به هر حال امیدوارم روز خوبی برای عشاق واقعی باشه، و البته این هم فراموش نشه، برای عاشق واقعی هر روز، روز عشقه... و با یه شعر که بی منظور هم نیست، ازهمه خداحافظی میکنم...شب همگی به خیر...

.


.

تو هر که باشی

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی،

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم،

من فقط می خواهم تورا کشف کنم.

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد.

((ماری هاسکل))

دلخستگی ها



تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


سلام عرض میکنم خدمت همه شما دوستان عزیز.....
قبل از هر چیزی اجازه بدین از همه تشکر کنم بابت اینکه هر چند که ما کم کار شدیم، اما شما با همراهی همیشگیتون کم کاریهای مارو جبران کردین...اما همون طور که همتون میدونین، آسمون ابری روزگار اینبار رگبار امتحاناتو برای ما تدارک دیده...خوشحالم ازینکه تا حدودی به یه آزادی نسبی رسیدم که بتونم در خدمت شما باشم...برای همه کسانی که تو این روزا امتحان دارن و البته تعداد اونا هم کم نیست آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم به بهترین نحو ممکن و با بهترین نمرات امتحانات خودشونو پشت سر بذارن و با خوشحالی هر چه تمام تر به وبلاگ ما تشریف بیارن....
امشب با یه دلنوشته کوتاه دیگه آپم....امیدوارم خوشتون بیاد:
.
.
.
بعد از اینکه عشق را بر باد داده بودم
انگار که در چشم خدا گمگشته بودم
اما برای من پشیمانی چه سودی
یوسفم را، با دست خود، در چاه انداخته بودم
زندگی در دور خود اینرا رقم زد
که از هر چه غم و دلخستگی ها، خسته بودم
ولی تقدیر و خدا، که تقصیری ندارند
خودم با گناهم، دست دعایم را، بسته بودم

یلدا


ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند*****چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

 

عرض سلام و خسته نباشید دارم خدمت تمامی دوستان گرامی..

تشکر بابت اینکه همیشه مارو با نظرات ارزشمند خودتون شرمنده میکنید و بی معرفتی مارو با معرفت خودتون جواب میدین..

یلدایی ترین و طولانی ترین شب سال مبارک..شبی که همیشه برای همه ی ما پر خاطره بوده و گوشه ای از شیرینی زندگی ماهارو پر کرده...از شب نشینی ها و مهمونی هاش گرفته تا فال حافظ و ...   کمتر کسی هست که تو این شب خاطره ای نداشته باشد..من هم که شبو بیشتر از روز دوست دارم خوشحالم که یکبار در سال به  شب بها داده میشه..یادم میاد زمانی که دوران ابتدایی بودم ، همیشه از این شب خوشم میومد..فکر میکردم چون طولانی ترین شب ساله ، بیشتر از شبای دیگه میشه خوابید..اما زهی خیال باطل..امشب هم متفاوت ترین یلدای زندگیمه..با خاطراتی جالبتر و متفاوت تر از همیشه..امشب که قصد داشتم این پستو بدم متوجه اشکال بزرگی تو کامپیوترم شدم که نمیتونم این پستو خودم بذارم و زحمت این پست افتاده گردن آقا سهیل..نهایتا تا دو روز دیگه مشکل حل میشه..و اینکه برای اولین بار جشن امشبو توی وبلاگ و با حضور شما میگیریم..فکر میکنم همین دو دلیل برای خاص بودن این شب نسبت به شبهای دیگه کافی باشه..ولی از اولیش نمیشه به عنوان خاطره ی خوب یاد کرد..اما از همه ی شما دوستان عزیز خواهش میکنم حالا که زحمت میکشید و به شب یلدایی و جشن وبلاگی ما میاین هر چند اسباب پذیرایی موجود نیست شما مارو مهمون بهترین خاطره ای که تو این شب داشتین یکنید..حتی اگر دیر هم تشریف آوردین....در آخر هم هرچند که من به هیچ نوع فالی اعتقاد ندارم اما به احترام عقاید بعضی از دوستان و رعایت کردن سنت این شب تفعلی که به حافظ به نیت دسته جمعی همه شما میزنمو براتون میذارم:

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

     

خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

     

بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

     

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

     

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

     

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

     

حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

     

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

     

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

     

با همه پادشهی بنده تورانشاهم

 

منتظر یلدایی ترین خاطرات شما هستیم..طولانی ترین شب بخیر

( سهیل : امشب زحمت پست هم که افتاد گردن من هیچ ، پذیراییش هم افتاد گردن من.این یه قاچ هندونه هم خدمت شما..نفری یه گاز لطفا..تا به همه برسه..)

 

به...شکی نیست

گر هزاران دام باشد هر قدم

چون تو با مایی نباشد هیچ غم



عرض سلام و خسته نباشید دارم خدمت همه شما دوستان عزیز و همراهان همیشگی....

قبل از هر چیزی از همه شما بابت اینکه کم کاری مارو با نظرات زیبا و ارزشمند خودتون پوشیده نگه میدارین ، تشکر میکنم و امیدوارم که لایق محبت ناتمام شما باشیم....

فرا رسیدن عید قربانو هم به همه شما دوستان گرامی تبریک عرض میکنم و البته با آرزوی اینکه تمامی روزهای شما ((غیر فرمالیته)) عید باشه و همیشه از شادی و سرزندگی لبریز باشه....

امشب هم با یه دلنوشته کوتاه دیگه آپم....امیدوارم خوشتون بیاد....

.

.

.

هر رود

چه پر آب

چه کم آب

به دریا شدنش شکی نیست...

یوسف

چه در مصر

چه کنعان

به پیدا شدنش شکی نیست...

دل هم

سنگ باشد

چه نباشد

به شیدا شدنش شکی نیست...

 

تولد

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سر بسته چه دانی ، خموش

 

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه شما دوستان عزیز و آرزوی سلامتی و شادکامی روز افزون...

امیدوارم روزهای خوبی رو در فصلی که رنگی از زردی درون نمیبینیم سپری کره باشین...

این پست و به افتخار دوست عزیزم ، و همراه همیشگی  در وبلاگ همیشه سبز این دوتا ، سهیل عزیز مینویسم ، و تولد 21 سالگیشو تبریک میگم...و امیدوارم 120 سال عمر ، همراه با شادی و موفقیت ، زیباترین ثانیه ها و بهترین اتفاقات داشته باشه...

به جشن خودمونی و کوچولو ما خوش اومدین و قدمتون روی چشم ما...

.

.

.

تصمیم گرفتم که یک  شعر زیبا در رابطه با تولد بذارم...البته  درواقع این شعریه که به  جنس مخالف و معشوقه یک شخص تقدیم میشه ، اما چون اصولا شعرعام زیبایی در رابطه با تولد وجود نداره تصمیم گرفتم که این شعرو بذارم و کیفیت رو فدای آداب و اصول نکنم....

.

.

روز ميلاد تو باران آمد

روز ميلاد تو بود

كه هوا بوي شبنم وشقايق مي داد

و خدا مي خنديد

عطر ياس ازدروديوار هوا مي پاشيد

ونسيم از تو بشارت مي داد

باد بر پنجره پا مي كوبيد

زلف افشانرا بيد

در مسيد تو پريشان مي كرد

هر كجا سروي بود

به تواضع سر راه تو برپا مي خواست

تاكها با تو تباني كردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سركه ها را خبر آمدنت شيرين كرد

برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند

وخزان درقدم شاد تو نقاشي كرد

وبه تردستي استاد ازل

شعبده اي برپا بود

گوشها منتظر اولين گريه شيرين تو بود

چشمها منتظر اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو بازمثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ديدار تو را مي دادند

رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد

طبل آغاز تو را مي كوبيد.............برق آغاز تو را مي تابيد.......... مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت

آنسوي پيله ي مه........... ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست

درجهان از قدم مهر تو مهماني شد

شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند

وغزل ................ قالب همواره توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

وبه يمن قدم سبز تو باران باريد

اي تسلاي خزان سينه ي پر عطشم

كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است

از عبور نفس خيس تو باراني

اي تمناي بهار

سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد

در دل خسته ام از "عشق"چراغاني باد

سرنوشت من ودل آنچه تو مي داني باد

عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني باد

(مجتبي كاشاني)

.

.

امیدوارم با حضور شما این محفل کوچیک ، پرشورتر و گرم تر از همیشه بشه...

برای همه شما آرزوی موفقیت دارم...شب همگی به خیر................

پایان زیبا



جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم

رحمت اوست که پیوسته پناه من و توست

   

عرض سلام ،  و ادب و احترام دارم خدمت همه شما دوستان عزیز....امیدوارم لحظات زندگی همیشه برای شما با شادی و خوشحالی رقم بخوره...پیشاپیش تولد امام هشتم ، امام رضا ((علیه السلام)) رو خدمت همه شما ، تبریک عرض میکنم...

از دوست عزیزم ، سهیل هم ، به خاطر پست قبل تشکر میکنم....درواقع اون پست و مخصوصا عکس ، جرقه کوچیکی بود که ماها رو غرق در خاطرات شیرین اون دوران بکنه...بی دغدغه ترین و بی فلسفه ترین دوران....

تو نظراتی هم که اکثر دوستان دادن ، حسرت ملموسی موج میزد...جالب اینه که ما آدما زمانی که در کودکی به سر میبریم آرزوی بزرگ شدن میکنیم ، اما همین که این آرزوی تدریجی محقق میشه ،  باز دوست داریم به اون دوران برگردیم...اما  هیچ وقت این امکان پذیر نیست ...چه بخوایم و چه نخوایم زندگی جاری در حال و رو به آینده س... و این حسرت  فقط درک امروز و امید به آینده رو از ما میگیره....که برای من تداعی گر دو متن ادبی زیباست که نمیدونم از کیه ، اما به جاست که بنویسم.....

.

.

.

زندگی در گذر حادثه هاست / گاه تلخ است و گهی شیرین است

 

دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست/صاف و صادق بماند زیباست

.

.

و

.

.

شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت

.

.

((که البته باز هم این دو متن ، قید حصری نیست و مربوط به همه احوال میشه))

.

.

.

امشب هم با یه دلنوشته دیگه آپم که یک واگویه س و خطاب به هیچ کس نیست...که تقدیم میکنم به همه اون کسایی که با احساسات خودشون صادقن و برای درونی ترین احساس قلبی خودشون ارزش قائلن...امیدوارم که خوشتون بیاد:

 

آزادم

آزاد تر از آنچه فکر کنی

آزاد تر از پرنده در آسمان

آزاد تر از آزادی....

گلایه ای ندارم

حسرتی ندارم

که این زندگی

هر قدر هم

کوتاه و تلخ

به پروانه بودن

به سوختن

می ارزد............

شیرین فرهاد



الهی چون تو حاضری چه جویم

و چون تو ناظری چه گویم

سلام...

امیدوارم که حال همگی شما دوستان عزیز خوب باشه و چرخ روزگار بر وفق مرادتون بچرخه...

تشکر میکنم از همه شما عزیزان که با نظارت خودتون در پست قبل ، مارو شرمنده کردین...

نظرات همه شما روی سر ما جا داره و من با عقل ناقص خودم هیچ اظهار نظری راجع به این موضوع نمیکنم ، که احیانا نظر کسی نقد نشه و یا به عقیده کسی توهین نشه....اما اگه بخوایم نظراتو جمع بندی کنیم میشه گفت ما اگه برای تعریف خوشبختی دو جنبه قائل باشیم ، در جنبه خاص اون نمیتونیم به یک جواب مطلق برسیم....

مجددا از لطف همه شما عزیزان تشکر میکنم...

از بعضی از دوستان ((به قول خودشون افشاگر)) که قبلا به وبلاگ ما میومدن هم تقاضا دارم که بازهم با نظرات سازنده خوشون منت روی سر ما بذارن و بازهم بیان و هرنظری که دوست داشتن بدن ، حتی اگر افشاگری باشه....در هر صورت شما قدیمی ترین مهمانای ما بوید و تو این وبلاگ حق آب و گل دارین...

.

.

.

.

.

امشب با یه دل نوشته ی کوتاه دیگه آپم...امیدوارم خوشتون بیاد:

 

 

پروانه را شوق دیدار شمع خاموش نیست

این قصه که دیگر،از یاد تو فراموش نیست

حیرانم من،حیران،این  چه حکمتیست که فرهاد

وقت مرگ هم با شیرین  خود،هم آغوش نیست؟؟؟؟

 

 

 

تعریف  خوشبختی



 به نام خدا

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه شما دوستان عزیزو تشکر ازینکه همیشه مارو در بهتر کردن مطالبون کمک میکنین....
راستش به فکرم رسید که اینبار مطلبی پست کنم که به کمک شما بتونیم اونو تکمیل کنیم....
واژه ای که بارها و بارها ازش استفاده کردیم و برامون اصلا نامانوس نیست ، اما شاید معنی واقعی اونو نمیدونیم.....
خب...اجازه بدین بدون هیچ مقدمه ای اونو مطرح کنم....(خوشبختی)......
واژه بسیار ساده ای که مولد بسیاری از مکاتب پیشین بوده و شاید یکی از بزرگترین دغدغه فکری همه... مثلا ایده آلیسم که جنبه متافیزیکی یا سوسیالیسم که جنبه اجتماعی یا اگزیستانسیالیسم که به عنوان اصالت فردی یا ده ها مکاتب دیگه که خیلی نویسنده ها به نوعی تو آثار خودشون ازون استفاده کردن....اما بیاین فارغ از تمام این چیزا....به عنوان یک انسان ساده و از دید خودمون به اون نگاه کنیم....
اصولا خوشبختی رو تو چه چیزی میدونید؟؟؟
راه رسیدن به اون چیه؟؟؟
چه کسیو خوشبخت میدونین؟؟؟
یا به نظرتون کی الآن از همه خوشبخت تره؟؟؟
یا حتی دوست داشتین جای کی بودین؟؟؟
یا حتی اصلا معنی بدبختی چیه؟؟؟
.
.
.

نویسنده های زیادی در این مورد نظر دادن....به عنوان مثال مارک فیشر خوشبختیو به این میدونست که انسان حتی در واپسین لحظات زندگی خودش به کارهای عادی و روزمره خودش بپردازه....و از ژاک افن باخ به عنوان یه نمونه اسم برد....ژاک افن باخ از آهنگ سازان بزرگ و قدیمی بود که لحظات آخر زندگی خودش در حال تنظیم آخرین قطعه ای که ساخته ، بود.....
خب...میشه گفت این تعریف جالبیه اما نمیشه گفت که هم جامع و هم مانعست.....
یکجای دیگه هم از نیچه میبینیم:هر آنچه مرا نکشد قوی تر خواهد ساخت.....به راستی نیچه به صورت ضمنی خودشو خوشبخت معرفی کرد ، که حتی شاید اگه یکی از بیرون به این قضیه نگاه میکرد اینو نمیگفت......
راستش حالا که وارد عمق قضیه میشیم میبینیم این واژه آشنا ، معنای غریبی میتونه داشته باشه....
پر حرفی نمیکنم و و در آخر ، شما چه تعریفی برای خوشبختی دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و با یه شعر به عرایض خودم خاتمه میدم....


.
.
.
.

همچنان که هر تولدی
نطفه اش مرگی است....
هر غروبی هم
طلوع دیگری است.....

((محمد زهری))



بخشش

به نام خدا


سلام...این پست برای عذرخواهی از یه نفره...بازم (خ)ودش میدونه... 


نه

اینگونه نه...

اینچنین نبود...

این زخم

اینقدر عمیق نبود...

حالا که تقدیر به رحم آمد

 تو دیگر چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

قلبت را

آلوده نکن

که قلب تو

فقط سزاوار بخشیدن است.......

 

 



برزخ

به نام خدا

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم 

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست 

صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم 


تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است 


در خودم آتش به پا کردم، ولی نگریستم  


چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود 


بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم 


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست 


کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

((فاضل نظری))





تنهایی

((آنقدر بی کرانه ای که هر ستایشی، محدودت میکند...))

این دلنوشته کوتاهو تقدیم میکنم به تنهایی های خودم و تنهایی های همه....

بهت این ثانیه ها، محتاج پرواز است

شاید دلگیری لحظه، غم یک راز است

هر قدر هم که تنهایی را ورق میزنم

باز نوشته، سر این قصه دراز است.............


فاصله ها

این دل نوشته ی کوتاهو تقدیم میکنم به........(خ)ودش میدونه:


امشب
گذر این فاصله ها را
نه برای رسیدن
بلکه...
برای تو طی میکنم....
حتی....
اگر انتهایش
تو نباشی..........

زندگی زیباست؟؟؟؟!!!!!

به نام خدا

بارها و بارها شنیدیم محکومیم به زندگی ، یا حتی محکومیم به انسان بودن ، چشمامونو میبندیم و اجازه میدیم که تمام سلول های بدنمون ، این جملاتو فریاد بزنه و وارد خونمون بشه.....

نمیدونم ، واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتا اونقدر ضعیف میشیم که انسان بودن خودمونو زیر سوال ببریم ، و همچنین فرصت زندگی کردنمونو.......
جادوی کلام چیزیه که به طور واقعی وجود داره ، اما چه بهتر که در جهت مثبت ازون استفاده بشه...
سرنوشت همه ما آدم ها در دست های خود ماست...بارها وبارها تمام اتفاقات به ما ثابت کرده که هیچ چیزی تصادفی نیست ، از نظر من حتی یک تصادف هم تصادفی نیست ، فقط یه ذره به وقایع روزمره زندگیمون فکر کنیم به این باور میرسیم...اما متاسفانه بعضی از ماها غوطه ور در باور های غلطیم:
یه روز در حال قدم زدن تو ساحل بودم ، یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد...وقتی نزدیک شدم نوشته ای رو دیدم به شعاع چند متر ، شاید 3 برابر قد خودم:((Love is hell)) 
یه پسر جوونی بالای اون وایساده بود و فکر کنم فقط چشاش شنی نبود...
ازش پرسیدم:چرا عشق جهنمه
جواب داد: نکشیدی...
حوصله جواب دادن بهشو نداشتم و فقط گفتم:پروانه را شکایت از جور شمع نیست.....
نمی دونم چرا بعضی وقتا چیزایی رو که اسمش عشق نیستو عشق تلقی میکنیم یا بر عکس خودمونو در گیر احساس پوچ میدونیم..در صورتی که هیچ احساس پوچی وجود نداره و این فکره که میتونه پوچ باشه...تویه ذات احساسه که هیچ وقت پوچ نباشه...
یه بار یه جا جمله خیلی زیباییو دیدم:من میدانم شبی عمرم به پایان میرسد....پس چرا عاشق نباشم؟؟؟؟!!!!
امیدوارم با توجه به قسمت اول اون بدونیم که این جمله قید حصری نیست و باعث جرقه ای تو ذهنمون بشه...
اتمام حرفام با یه نوشته کوتاست...از لفظ داستان کوتاه استفاده نمیکنم چون نویسنده نیستم و نوشته های خودمو در حد واگویه میدونم...اما امیدوارم خوشتون بیاد:
.
.
.
.
.
.
زندگی زیباست؟؟؟؟؟!!!!!!!!


دو دوست ، بعد از سال ها که از آخرین دیدار آنها میگذشت ، بار دیگه همدیگرو ملاقات کردن ...یکی موفق در زندگی اما دیگری....
با هم مشغول صحبت شدن ، از گذشته گفتن ، از سال های خوبی که کنار هم سپری کردن
کمی بعد دوست موفق از خوبی ها و زیبایی های زندگی حرف زد ، مسائلی که باعث شادی روح انسان میشد و....
اما دوست دیگه حرفشو قطع کرد و گفت:
_نمیدونم...شاید این حرفها فقط از آدم هایی مث تو گفته بشه
_چطور دوست من؟!نظر تو غیر از اینه؟؟؟
_نمیشه به تو جوابی داد،تو در زندگیه خودت غمی نداری ، به چیزایی که میخواستی رسیدی ، مسلمه حرف تو غیر از این نباید باشه...اما من ازت این سوالو دارم ، اگه جای من بودی ، یک انسان کاملا شکست خورده ،باز هم نظرت همین بود؟؟؟؟؟
باز هم همین حرفارو میزدی؟؟؟؟
دوست اول ساکت موند و چیزی نگفت،دوست دوم لبخند تلخی روی لبش نشست و علی رغم میل باطنیه خودش خوشحال بود که دراین مناظره دوستانه پیروز شده.......
اما دوست دوم بعد از مدتی ، لبخندی به زیباییه زندگی به لبش نشست و گفت:
_بله دوست من...باز هم میگفتم زندگی زیباست ، اما ، من نتونستم به زیبایی های اون برسم!!!!!!!!!


طلوع

تاریکی....

هر قدر هم طولانی

این تقدیر است 

که ستاره

غروب نکند....

پس این هاله ی سیاه

خورشید در راه است...

طلوع خواهد کرد

زیرا

تقدیر...

 این است...


---

اگر چه همواره خورشیدخم میشود برای بوسیدن دریا
و آسمان
که رنگ آبیش را 
هدیه میکند به دریا...
اما باز هم
دریا
بیقرار است....
بیقرار
برای لمس و بوسیدن پاهایت....... 

در انتظار بهار

اگرچه هردو خوابیم....

فارغ از دنیا

در این فصل سرد سرما....

خواب تو از بیم برف است

ولی من

در شوق بهار............

...

به نسیمی همه راه ، به هم میریزد

کی دل سنگ تورا ، آه به هم میریزد

سنگ در برکه میاندازم و میپندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم میریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه میماند و ناگاه ، به هم میریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه ، به هم میریزد

آه ، یک روز همین آه تورا میگیرد

گاه یک کوه به یک کاه ، به هم میریزد

((فاضل نظری))

....

به نام خدا

ظاهرا مطالب نوشته شده در پست ((مکتوب)) یه مقدار مبهم بوده که البته به پاراگراف اول اون برمیگرده....ازین بابت عذرخواهی می کنم و همچنین با توجه به درخواست یکی از دوستان این نیازو میبینم که توضیح بدم:


نیهلسیم: دراقع یک نوع ایدولوژی پوچ گراییه که پیروان این مکتب تمام پدیده ها رو پوچ و زندگی رو بی هدف میدونن ، شاید بشه اینطور گفت که به طور مطلق انسان های ناامیدی هستند......

بزرگترین فریب زندگی:
جا داره قبل از توضیح نظریه جبرمحیطیو مطرح کنم:نظریه جبر محیطی قائل به این اصله که محیط بر انسان تاثیر گذاره و به طور مطلق انسان از اینکه سرنوشت خودشو رقم بزنه عاجزه و هرچیزی که رخ میده یک مشیت الهیه...ریشه این مطلب یک هدف سیاسی داشت ،برای خاموش کردن اعتراضات مردم نسبت به حکومت ها.....
در کتاب کیمیاگر اثر پائلو کوئیلیو بزرگترین فریب زندگی رو اینطور تعریف میکنه:زمانی که انسان در زندگی به جایی میرسه که احساس میکنه سرنوشت بر زندگیش به طور مطلق حاکمه و اراده اون تحت هیچ شرایطی تاثیری نداره....خودشو یه انسان مسخ شده می دونه و تسلیم زندگی میکنه غافل ازینکه اراده انسان حتی میتونه سرنوشت رو تغییر بده...حتی در قرآن هم آمده:((دعا قضا و قدر را تغییر میدهد،اگرجه مقرر شده باشد))

مکتوب:فقط در یک کلام میشه گفت تقدیر یا سرنوشت


.....

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟

(رسول یونان)



مکتوب

بارها شده که آدم تو زندگیش،آرزوی مرگ داشته باشه،آرزو می کرد حتی به دنیا نمی اومد و زندگی رو با یه دید نیهلیسمانه نگاه می کنه....نمی دونم...شاید باید گول بزرگ ترین فریب زندگی رو بخوریم . راه بریم و مدام زیر لب زمزه کنیم:((مکتوب))...اما...
هیچ کس نیست که تو این دنیا از چیزی رنج نبره
کمبودی نداشته باشه...شاید رنج خیلی ها که ناامیدن از بقیه که امیدوارن حتی کمتر باشه....
پس همه چی بستگی به خودمون داره باید دید در مقابل این کمبودا کم میاریم یا نه...؟؟؟؟؟
خیلی از ماها با خاطرات گذشته زندگی می کنیم،غافل ازینکه لذت حال و امید به آینده رو از دست میدیم....
خیلی ها رفتار کنونی خودمونو قبول داریم اما آیا اگه بدونیم 1روز به زندگیمون بیشتر نمونده باز هم به همین رفتار ادامه میدیم؟
.
.
.
.
.
.
تموم این چیزا که میگم قصه اس...برای خودم...کوچیکتر از اونم که بخوام کسیو نصیحت کنم...برای من تو زندگیم...اتفاقات زیادی افتاده،آرزو های زیادی داشتم،خوب....به هیچ کدومشون نرسیدم،اما بازهم امیدمو به زندگی از دست ندادم،پوچ فکر نکردم،آرزوی مرگ نکردم،حتی از کسی هم کینه ای به دل نگرفتم......اینکه بگم شکست خوردم یا پیروز شدمو همه رو به گذر زمان سپردم...
شاید تموم این اتفاقا برای این پیش میاد که ما به خودمون بیایم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اما فقط امیدوارم تو زندگی ما و حتی همه اونایی که زندگی رو برامون جهنم می کنن هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نشه......


؟؟؟؟

دیگر شوق آمدن سوی تورا ندارم

حتی خیال دیدن روی تورا ندارم

آن وقت ها دلی داشتمو دیگر ندارم

افسوس در سرم دیگر بوی تورا ندارم

؟

شاید ارمغان این زندگی

فقط خاطره باشد......

روزی خودت هم به خاطره می پیوندی

خاطره هم به فراموشی.....

!!!

شما مي توانيد آنچه را مي خواهيد داشته باشيد.اگر بدانيد كه چگونه به آن در انديشه هايتان شكل دهيد.هيچ رويائي نيست كه به حقيقت نپيوندد اگر بياموزيد كه از قدرت آفريننده در خويشتن استفاده كنيد.روش هايي كه براي يك نفر كار مي كند براي همه كار خواهند كرد.كليد قدرت در استفاده از آنچه داريد...آزادانه و كامل...و آنگاه گشودن راه هاي ارتباطي براي جذب نيروي خلاقه شماست."

رابرت كالير

تولد

به نام خدا

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت همه....

اصلا دلم نمي خواست اين پستو الآن بنويسم اما متاسفانه چرخه زندگي هميشه برام جوري رقم مي خوره كه بدهكار ديگران بمونم...تولد سهيل عزيزو بهش تبريك ميگم البته ايشون متولد 24آبانه و من همون روز بهش تبريك گفتم اما سهيل لطف كرد شب تولدم پست داد اما متاسفانه من موفق نبودم همون شب اين پستو بنويسم...به هر حال اميدوارم دير نشده باشه و من هم تولد 20سالگيشو بهش تبريك ميگم و اميدوارم جشن 120سالگيشو بگيره...

در آخر اين پست هم قسمتي از يكي از اشعار احمد شاملو رو مينويسم:

دستت را به من بده

دستهاي تو با من آشناست

اي دير يافته با تو سخن ميگويم

به سان ابر بهار كه با طوفان

به سان علف كه با صحرا

به سان باران كه با دريا

به سان پرنده كه با بهار

به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد....

 زيرا كه من

ريشه هاي تورا دريافته ام

زيرا كه صداي من

با صداي تو آشناست

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگیها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندم زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست گر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

بیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

((فروغ فرخزاد))

 

داستان کوتاه

یکی از کشیشهای سکتا برای ماتیوس راهب تعریف میکرد که:

زبان من برای من مشکل ساز شده است....به هنگامیکه در میان مومنین هستم و نمیتوانم خودم را کنترل کنم و همیشه اعمال اشتباه ایشان را محکوم می کنم.

راهب پسر در آنجا رو به آن برادر رنجور کرد و گفت:

-اگر شما فکر می کنید که نمی توانید خودتان را کنترل کنید کار آموزش و تدریس را رها کرده و به صحرا برگردید.اما خودتان را فریب ندهید.انتخاب تنهایی و خلوتگاه برای فرار از یک شکل خود نشانه ای از صداقت میباشد.

 

 

-و بایستی چه کار کنم؟

 

 

-برخی از مشکلات را بپذیرید تا بتوانید در مقابل احساس کشنده خود بزرگ بینی مقاومت کنید و نسبت به هر چیزی که میتوانید درست حدس و گمان بزنید...

 

 

 

پائولو کوئیلیو