خداحافظ به جرمی که نه میدونی نه میدونم......... .


تو همون حس قریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
گاهی پیش خودم فکر میکنم که چرا بعضی وقتا، دنیا و اتفاقات اون طوری که میخوایم یا فکر میکنیم پیش نمیره، یا دقیقا و بدون کم و کاست اون جوری پیش میره که دلمون نمی خواد... اونی که در حقیقت این وسط نقاب زده ماییم یا زندگی؟؟؟ یا هردو؟؟؟
همیشه از ما نیست که بر ماست... قسمت جالبی توی یکی از شعر های فروغ هست که همیشه ذهنمو به خودش مشغول میکنه:
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است...
گاهی اوقات آدما از وصف حس و حال خودشون عاجزن... یا بهتره بگم کلمات از این کار عاجزن... ولی یه غزلی که با خوندنش احساس کردم میتونه بیان احساس یه دل کوچیک، که هر روز کوچیک تر و تنگ تر میشه، باشه:
تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد
اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد
روز ها، یکی پس از دیگری میگذره، و همینطور شاهد مرگ خاطره ها یکی پس از دیگری هستیم... اگر بخوام بازم اسم ببرم باید یه شعبه از قطعه هنرمندان، یا یه شعبه از آرامگاه رو تو این وبلاگ بزنم... اما این قصه تلخ همیشگیو بهونه ای میکنم برای این پست.........
به قول فروغ فرخزاد: مرگ یکی از قوانین طبیعته، اما آدم تنها در برابر این قانونه که احساس حقارت و کوچکی میکنه.
در واقع مرگ یک حقیقت انکار ناپذیره و در این شکی نیست، ولی در مقابل یک (( رویا )) قرار گرفته به اسم زندگی....
هرکسی زندگی رو به یه چیزی تشبیه میکنه: یه رود جاری، یه طوفان سهمگین، یه بازی، یه مرگ تدریجی، یه.... اما هرچی که هست روز به روز به حقیقتی که باید رخ بده، قدم به قدم نزدیکتر میشه و به عبارتی نقطه ی پایانی داره...
و ما همه اینارو میدونیم، به رسیدن اون لحظه ایمان داریم اما همیشه در حال انکار این حقیقت انکار ناپذیریم...
جبران خلیل جبران میگه: آدم فکر میکنه همه میمیرن، ولی خودش نه و دیرتر....
همراهی روح و تن، همیشگی نیست، خوش به حال کسی که فرصتی رو از دست نداده... ما انسانیم و معنای اصلی انسان هم به معنی فراموشکاره... چیزی که با ذاتمون عجین شده...
اما اینا همش حرفه، از اول و تا آخر دنیا، اینم یه حقیقته... وگرنه هم مجنون و لیلی قصه ها به هم میرسیدن، هم هر کسی که لیاقت چیزیو داشت و هم........
خوش به حال کسی که تقدیرش این باشه که فرصتی از کفش نره، و یا اگر بود، تقدیر خودشو تغییر داده.....................
به امید اینکه شعله ی امید کسی تو زندگی خاموش نشه، تا معنای زندگی براش مردن تدریجی نباشه...
.
.
.
امشبی را که در آنیم غنیمت شمار
شاید ای دل نرسیدیم به فردایی دگر......... .
خاموشی یک صدای جاودانه و ماندگار دیگر، تسلیت.................. .
زود پر کشید و با پر زدنش، دلها پرپر شد...........................................
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه، که مردم بسپارند به یاد..............

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
بعد از مدت ها، بغض آسمون ابری دلم، تو تکرار تکراریه یه شب مرگی ترکید و بارید... امیدوارم خوشتون بیاد:
.
..
فصل هاو من
همچنان غرق دراین اندیشه گنگ
که چراشکوفه رو به زوال بود؟؟؟؟؟
پ ن: امیدوارم دل ها، همیشه بهاری باشه... بی هیچ پاییز و زمستونی............
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند*****چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
عرض سلام و خسته نباشید دارم خدمت تمامی دوستان گرامی..
تشکر بابت اینکه همیشه مارو با نظرات ارزشمند خودتون شرمنده میکنید و بی معرفتی مارو با معرفت خودتون جواب میدین..
یلدایی ترین و طولانی ترین شب سال مبارک..شبی که همیشه برای همه ی ما پر خاطره بوده و گوشه ای از شیرینی زندگی ماهارو پر کرده...از شب نشینی ها و مهمونی هاش گرفته تا فال حافظ و ... کمتر کسی هست که تو این شب خاطره ای نداشته باشد..من هم که شبو بیشتر از روز دوست دارم خوشحالم که یکبار در سال به شب بها داده میشه..یادم میاد زمانی که دوران ابتدایی بودم ، همیشه از این شب خوشم میومد..فکر میکردم چون طولانی ترین شب ساله ، بیشتر از شبای دیگه میشه خوابید..اما زهی خیال باطل..امشب هم متفاوت ترین یلدای زندگیمه..با خاطراتی جالبتر و متفاوت تر از همیشه..امشب که قصد داشتم این پستو بدم متوجه اشکال بزرگی تو کامپیوترم شدم که نمیتونم این پستو خودم بذارم و زحمت این پست افتاده گردن آقا سهیل..نهایتا تا دو روز دیگه مشکل حل میشه..و اینکه برای اولین بار جشن امشبو توی وبلاگ و با حضور شما میگیریم..فکر میکنم همین دو دلیل برای خاص بودن این شب نسبت به شبهای دیگه کافی باشه..ولی از اولیش نمیشه به عنوان خاطره ی خوب یاد کرد..اما از همه ی شما دوستان عزیز خواهش میکنم حالا که زحمت میکشید و به شب یلدایی و جشن وبلاگی ما میاین هر چند اسباب پذیرایی موجود نیست شما مارو مهمون بهترین خاطره ای که تو این شب داشتین یکنید..حتی اگر دیر هم تشریف آوردین....در آخر هم هرچند که من به هیچ نوع فالی اعتقاد ندارم اما به احترام عقاید بعضی از دوستان و رعایت کردن سنت این شب تفعلی که به حافظ به نیت دسته جمعی همه شما میزنمو براتون میذارم:
|
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم |
|
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم |
|
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا |
|
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم |
|
بستهام در خم گیسوی تو امید دراز |
|
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم |
|
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است |
|
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم |
|
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد |
|
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم |
|
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن |
|
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم |
|
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی |
|
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
|
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود |
|
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم |
|
خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفت |
|
با همه پادشهی بنده تورانشاهم |
منتظر یلدایی ترین خاطرات شما هستیم..طولانی ترین شب بخیر
( سهیل : امشب زحمت پست هم که افتاد گردن من هیچ ، پذیراییش هم افتاد گردن من.این یه قاچ هندونه هم خدمت شما..نفری یه گاز لطفا..تا به همه برسه..)

گر هزاران دام باشد هر قدم
چون تو با مایی نباشد هیچ غم
عرض سلام و خسته نباشید دارم خدمت همه شما دوستان عزیز و همراهان همیشگی....
قبل از هر چیزی از همه شما بابت اینکه کم کاری مارو با نظرات زیبا و ارزشمند خودتون پوشیده نگه میدارین ، تشکر میکنم و امیدوارم که لایق محبت ناتمام شما باشیم....
فرا رسیدن عید قربانو هم به همه شما دوستان گرامی تبریک عرض میکنم و البته با آرزوی اینکه تمامی روزهای شما ((غیر فرمالیته)) عید باشه و همیشه از شادی و سرزندگی لبریز باشه....
امشب هم با یه دلنوشته کوتاه دیگه آپم....امیدوارم خوشتون بیاد....
.
.
.
هر رود
چه پر آب
چه کم آب
به دریا شدنش شکی نیست...
یوسف
چه در مصر
چه کنعان
به پیدا شدنش شکی نیست...
دل هم
سنگ باشد
چه نباشد
به شیدا شدنش شکی نیست...
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سر بسته چه دانی ، خموش
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه شما دوستان عزیز و آرزوی سلامتی و شادکامی روز افزون...
امیدوارم روزهای خوبی رو در فصلی که رنگی از زردی درون نمیبینیم سپری کره باشین...
این پست و به افتخار دوست عزیزم ، و همراه همیشگی در وبلاگ همیشه سبز این دوتا ، سهیل عزیز مینویسم ، و تولد 21 سالگیشو تبریک میگم...و امیدوارم 120 سال عمر ، همراه با شادی و موفقیت ، زیباترین ثانیه ها و بهترین اتفاقات داشته باشه...
به جشن خودمونی و کوچولو ما خوش اومدین و قدمتون روی چشم ما...
.
.
.
تصمیم گرفتم که یک شعر زیبا در رابطه با تولد بذارم...البته درواقع این شعریه که به جنس مخالف و معشوقه یک شخص تقدیم میشه ، اما چون اصولا شعرعام زیبایی در رابطه با تولد وجود نداره تصمیم گرفتم که این شعرو بذارم و کیفیت رو فدای آداب و اصول نکنم....
.
.
روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس ازدروديوار هوا مي پاشيد
ونسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو برپا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خبر آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
وخزان درقدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تردستي استاد ازل
شعبده اي برپا بود
گوشها منتظر اولين گريه شيرين تو بود
چشمها منتظر اولين ساغر سيماي تو بود
روز ميلاد تو بازمثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابرها مژده ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد.............برق آغاز تو را مي تابيد.......... مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه........... ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
درجهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
وغزل ................ قالب همواره توصيف تو شد
روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
وبه يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از "عشق"چراغاني باد
سرنوشت من ودل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني باد
(مجتبي كاشاني)
.
.
امیدوارم با حضور شما این محفل کوچیک ، پرشورتر و گرم تر از همیشه بشه...
برای همه شما آرزوی موفقیت دارم...شب همگی به خیر................
جز خدا کیست که در سایه مهرش باشیم
رحمت اوست که پیوسته پناه من و توست
عرض سلام ، و ادب و احترام دارم خدمت همه شما دوستان عزیز....امیدوارم لحظات زندگی همیشه برای شما با شادی و خوشحالی رقم بخوره...پیشاپیش تولد امام هشتم ، امام رضا ((علیه السلام)) رو خدمت همه شما ، تبریک عرض میکنم...
از دوست عزیزم ، سهیل هم ، به خاطر پست قبل تشکر میکنم....درواقع اون پست و مخصوصا عکس ، جرقه کوچیکی بود که ماها رو غرق در خاطرات شیرین اون دوران بکنه...بی دغدغه ترین و بی فلسفه ترین دوران....
تو نظراتی هم که اکثر دوستان دادن ، حسرت ملموسی موج میزد...جالب اینه که ما آدما زمانی که در کودکی به سر میبریم آرزوی بزرگ شدن میکنیم ، اما همین که این آرزوی تدریجی محقق میشه ، باز دوست داریم به اون دوران برگردیم...اما هیچ وقت این امکان پذیر نیست ...چه بخوایم و چه نخوایم زندگی جاری در حال و رو به آینده س... و این حسرت فقط درک امروز و امید به آینده رو از ما میگیره....که برای من تداعی گر دو متن ادبی زیباست که نمیدونم از کیه ، اما به جاست که بنویسم.....
.
.
.
زندگی در گذر حادثه هاست / گاه تلخ است و گهی شیرین است
دل ما در پس این تلخی و شیرینی هاست/صاف و صادق بماند زیباست
.
.
و
.
.
شاید نشود به گذشته بازگشت و یک آغاز زیبا ساخت ، ولی میشود هم اکنون آغاز کرد و پایانی زیبا ساخت
.
.
((که البته باز هم این دو متن ، قید حصری نیست و مربوط به همه احوال میشه))
.
.
.
امشب هم با یه دلنوشته دیگه آپم که یک واگویه س و خطاب به هیچ کس نیست...که تقدیم میکنم به همه اون کسایی که با احساسات خودشون صادقن و برای درونی ترین احساس قلبی خودشون ارزش قائلن...امیدوارم که خوشتون بیاد:
آزادم
آزاد تر از آنچه فکر کنی
آزاد تر از پرنده در آسمان
آزاد تر از آزادی....
گلایه ای ندارم
حسرتی ندارم
که این زندگی
هر قدر هم
کوتاه و تلخ
به پروانه بودن
به سوختن
می ارزد............
الهی چون تو حاضری چه جویم
و چون تو ناظری چه گویم
سلام...
امیدوارم که حال همگی شما دوستان عزیز خوب باشه و چرخ روزگار بر وفق مرادتون بچرخه...
تشکر میکنم از همه شما عزیزان که با نظارت خودتون در پست قبل ، مارو شرمنده کردین...
نظرات همه شما روی سر ما جا داره و من با عقل ناقص خودم هیچ اظهار نظری راجع به این موضوع نمیکنم ، که احیانا نظر کسی نقد نشه و یا به عقیده کسی توهین نشه....اما اگه بخوایم نظراتو جمع بندی کنیم میشه گفت ما اگه برای تعریف خوشبختی دو جنبه قائل باشیم ، در جنبه خاص اون نمیتونیم به یک جواب مطلق برسیم....
مجددا از لطف همه شما عزیزان تشکر میکنم...
از بعضی از دوستان ((به قول خودشون افشاگر)) که قبلا به وبلاگ ما میومدن هم تقاضا دارم که بازهم با نظرات سازنده خوشون منت روی سر ما بذارن و بازهم بیان و هرنظری که دوست داشتن بدن ، حتی اگر افشاگری باشه....در هر صورت شما قدیمی ترین مهمانای ما بوید و تو این وبلاگ حق آب و گل دارین...
.
.
.
.
.
امشب با یه دل نوشته ی کوتاه دیگه آپم...امیدوارم خوشتون بیاد:
پروانه را شوق دیدار شمع خاموش نیست
این قصه که دیگر،از یاد تو فراموش نیست
حیرانم من،حیران،این چه حکمتیست که فرهاد
وقت مرگ هم با شیرین خود،هم آغوش نیست؟؟؟؟
سلام...این پست برای عذرخواهی از یه نفره...بازم (خ)ودش میدونه...
نه
اینگونه نه...
اینچنین نبود...
این زخم
اینقدر عمیق نبود...
حالا که تقدیر به رحم آمد
تو دیگر چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
قلبت را
آلوده نکن
که قلب تو
فقط سزاوار بخشیدن است.......
به نام خدا
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم، ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
((فاضل نظری))
((آنقدر بی کرانه ای که هر ستایشی، محدودت میکند...))
این دلنوشته کوتاهو تقدیم میکنم به تنهایی های خودم و تنهایی های همه....
بهت این ثانیه ها، محتاج پرواز است
شاید دلگیری لحظه، غم یک راز است
هر قدر هم که تنهایی را ورق میزنم
باز نوشته، سر این قصه دراز است.............به نام خدا
بارها و بارها شنیدیم محکومیم به زندگی ، یا حتی محکومیم به انسان بودن ، چشمامونو میبندیم و اجازه میدیم که تمام سلول های بدنمون ، این جملاتو فریاد بزنه و وارد خونمون بشه.....
نمیدونم ، واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتا اونقدر ضعیف میشیم که انسان بودن خودمونو زیر سوال ببریم ، و همچنین فرصت زندگی کردنمونو.......هر قدر هم طولانی
این تقدیر استکه ستاره
غروب نکند....پس این هاله ی سیاه
خورشید در راه است...طلوع خواهد کرد
زیراتقدیر...
این است...فارغ از دنیا
در این فصل سرد سرما....
خواب تو از بیم برف است
ولی من
در شوق بهار............
کی دل سنگ تورا ، آه به هم میریزد
سنگ در برکه میاندازم و میپندارمبا همین سنگ زدن ، ماه به هم میریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ استگاه میماند و ناگاه ، به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده استدل به یک لحظه کوتاه ، به هم میریزد
آه ، یک روز همین آه تورا میگیردگاه یک کوه به یک کاه ، به هم میریزد
((فاضل نظری))
به نام خدا
ظاهرا مطالب نوشته شده در پست ((مکتوب)) یه مقدار مبهم بوده که البته به پاراگراف اول اون برمیگرده....ازین بابت عذرخواهی می کنم و همچنین با توجه به درخواست یکی از دوستان این نیازو میبینم که توضیح بدم:
اما هرگز نیا!
اگر بیایی(رسول یونان)
حتی خیال دیدن روی تورا ندارم
آن وقت ها دلی داشتمو دیگر ندارم
افسوس در سرم دیگر بوی تورا ندارم
فقط خاطره باشد......
روزی خودت هم به خاطره می پیوندی
خاطره هم به فراموشی.....
شما مي توانيد آنچه را مي خواهيد داشته باشيد.اگر بدانيد كه چگونه به آن در انديشه هايتان شكل دهيد.هيچ رويائي نيست كه به حقيقت نپيوندد اگر بياموزيد كه از قدرت آفريننده در خويشتن استفاده كنيد.روش هايي كه براي يك نفر كار مي كند براي همه كار خواهند كرد.كليد قدرت در استفاده از آنچه داريد...آزادانه و كامل...و آنگاه گشودن راه هاي ارتباطي براي جذب نيروي خلاقه شماست."
رابرت كالير
به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت همه....
اصلا دلم نمي خواست اين پستو الآن بنويسم اما متاسفانه چرخه زندگي هميشه برام جوري رقم مي خوره كه بدهكار ديگران بمونم...تولد سهيل عزيزو بهش تبريك ميگم البته ايشون متولد 24آبانه و من همون روز بهش تبريك گفتم اما سهيل لطف كرد شب تولدم پست داد اما متاسفانه من موفق نبودم همون شب اين پستو بنويسم...به هر حال اميدوارم دير نشده باشه و من هم تولد 20سالگيشو بهش تبريك ميگم و اميدوارم جشن 120سالگيشو بگيره...
در آخر اين پست هم قسمتي از يكي از اشعار احمد شاملو رو مينويسم:
دستت را به من بده
دستهاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن ميگويم
به سان ابر بهار كه با طوفان
به سان علف كه با صحرا
به سان باران كه با دريا
به سان پرنده كه با بهار
به سان درخت كه با جنگل سخن مي گويد....
زيرا كه من
ريشه هاي تورا دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگیها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندم زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست گر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های و هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمانت خورده بر چشمان من
بیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
((فروغ فرخزاد))
یکی از کشیشهای سکتا برای ماتیوس راهب تعریف میکرد که:
زبان من برای من مشکل ساز شده است....به هنگامیکه در میان مومنین هستم و نمیتوانم خودم را کنترل کنم و همیشه اعمال اشتباه ایشان را محکوم می کنم.
راهب پسر در آنجا رو به آن برادر رنجور کرد و گفت:
-اگر شما فکر می کنید که نمی توانید خودتان را کنترل کنید کار آموزش و تدریس را رها کرده و به صحرا برگردید.اما خودتان را فریب ندهید.انتخاب تنهایی و خلوتگاه برای فرار از یک شکل خود نشانه ای از صداقت میباشد.
-و بایستی چه کار کنم؟
-برخی از مشکلات را بپذیرید تا بتوانید در مقابل احساس کشنده خود بزرگ بینی مقاومت کنید و نسبت به هر چیزی که میتوانید درست حدس و گمان بزنید...
پائولو کوئیلیو