به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست


یکبار دیگه، حس نو شدن، حس بازگشت،... حس بهار....
رفته رفته صدای پا و بوی بهار، همه جا رو پر کرده... فصلی که با تابستون به اوج میره، با پاییز شوریده میشه، و با زمستون میمیره و باز متولد میشه... اما اینا، حکایت گل و گیاه و شکوفه ست و روزها... حکایت آدما، یه حکایت دیگه س...

بعد از مدت ها، بغض آسمون ابری دلم، تو تکرار تکراریه یه شب مرگی ترکید و بارید... امیدوارم خوشتون بیاد:

.

.

.

فصل ها
از پی یکدیگر گذشتند
اما فقط
این خاطره یخی بود
که ماندگار شد

و من

همچنان غرق دراین اندیشه گنگ

که چرا
مژده
بهار
در سر

شکوفه رو به زوال بود؟؟؟؟؟


پ ن: امیدوارم دل ها، همیشه بهاری باشه... بی هیچ پاییز و زمستونی............