در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد


روز ها، یکی پس از دیگری میگذره، و همینطور شاهد مرگ خاطره ها یکی پس از دیگری هستیم... اگر بخوام بازم اسم ببرم باید یه شعبه از قطعه هنرمندان، یا یه شعبه از آرامگاه رو تو این وبلاگ بزنم... اما این قصه تلخ همیشگیو بهونه ای میکنم برای این پست.........

به قول فروغ فرخزاد: مرگ یکی از قوانین طبیعته، اما آدم تنها در برابر این قانونه که احساس حقارت و کوچکی میکنه.

در واقع مرگ یک حقیقت انکار ناپذیره و در این شکی نیست، ولی در مقابل یک (( رویا )) قرار گرفته به اسم زندگی....

هرکسی زندگی رو به یه چیزی تشبیه میکنه: یه رود جاری، یه طوفان سهمگین، یه بازی، یه مرگ تدریجی، یه.... اما هرچی که هست روز به روز به حقیقتی که باید رخ بده، قدم به قدم نزدیکتر میشه و به عبارتی نقطه ی پایانی داره...

و ما همه اینارو میدونیم، به رسیدن اون لحظه ایمان داریم اما همیشه در حال انکار این حقیقت انکار ناپذیریم...

جبران خلیل جبران میگه: آدم فکر میکنه همه میمیرن، ولی خودش نه و دیرتر....

همراهی روح و تن، همیشگی نیست، خوش به حال کسی که فرصتی رو از دست نداده... ما انسانیم و معنای اصلی انسان هم به معنی فراموشکاره... چیزی که با ذاتمون عجین شده...

اما اینا همش حرفه، از اول و تا آخر دنیا، اینم یه حقیقته... وگرنه هم مجنون و لیلی قصه ها به هم میرسیدن، هم هر کسی که لیاقت چیزیو داشت و هم........

خوش به حال کسی که تقدیرش این باشه که فرصتی از کفش نره، و یا اگر بود، تقدیر خودشو تغییر داده.....................

به امید اینکه شعله ی امید کسی تو زندگی خاموش نشه، تا معنای زندگی براش مردن تدریجی نباشه...

.

.

.

امشبی را که در آنیم غنیمت شمار

شاید ای دل نرسیدیم به فردایی دگر......... .