ياد تو روح پرور و وصف تو دلفريب
نام تو غم زداي و كلام تو دلربا


از وقتی که برای خودمون یه خونه مجازی ساختیم، با وبلاگ های زیادی آشنا شدم... خیلی ها بعد از یه مدتی خداحافظی کردن و رفتن... اون وقتا پیش خودم که میگفتم، یه روزی هم بالاخره نوبت منم میرسه... بالاخره هر چیزی هیچ وقت همیشگی نیست... اما جالب این بود که، تو آستانه فصل خزان و زود تر از ریختن و زرد شدن برگا زمان خداحافظی من شد... هر چند ساختن این وبلاگ اوایل شاید بیشتر برامون به یک شوخی نزدیک بود، اما بعد ها بخشی از زندگیم شد... باعث شد با خیلی چیزا آشنا بشم، دوستای خیلی خوبی پیدا کنم و هر چیزی که نمیشه بهش نمره منفی داد... اما در هر صورت هر چیزی نقطه ی پایانی داره... اول از همه از سهیل عزیز تشکر میکنم که اگه نبود این 2تایی هم وجود نداشت... و بعد از همه ی شما دوستای عزیز که اگه نبودین باز هم این وبلاگ نبود... از کسی اسم نمیارم، که کسی از قلم نیوفته... ازین که این مدت همیشه با ما بودین و همیشه معرفت خودتونو به ما ثابت کردین بی نهایت ممنونم و امیدوارم همه شما به اون چیزی که میخواین برسین، و یا حکمت الهی زودتر براتون معنی بشه...
به عنوان حرف آخر، حرفای زیادی برای گفتن بود، اما شاید با طفره رفتن از یه خداحافظی تلخ و بنا به سنت همیشگی، این آخرین پستمو کوتاه میکنم که حوصله خوندنش باشه... آخرین دلنوشته، با بوی پاییز:
.
.
.
خزان
چه معنی داشت؟
اگر کمی
فقط کمی محکم تر
ساقه
التماس دستان برگ را
قبول میکرد...
برگ
آرام آرام 
غرق در این گفتار زرد
قربانی بوسه ی آرام نسیم
و حادثه ی خش خش عابر شد:
دیدی که خزان، عاقبت مرا ربود؟!................ . 




امیدوارم همیشه سبز سبز باشین... خداحافظ، واسه همیشه........................ .