تولد

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سر بسته چه دانی ، خموش

 

 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همه شما دوستان عزیز و آرزوی سلامتی و شادکامی روز افزون...

امیدوارم روزهای خوبی رو در فصلی که رنگی از زردی درون نمیبینیم سپری کره باشین...

این پست و به افتخار دوست عزیزم ، و همراه همیشگی  در وبلاگ همیشه سبز این دوتا ، سهیل عزیز مینویسم ، و تولد 21 سالگیشو تبریک میگم...و امیدوارم 120 سال عمر ، همراه با شادی و موفقیت ، زیباترین ثانیه ها و بهترین اتفاقات داشته باشه...

به جشن خودمونی و کوچولو ما خوش اومدین و قدمتون روی چشم ما...

.

.

.

تصمیم گرفتم که یک  شعر زیبا در رابطه با تولد بذارم...البته  درواقع این شعریه که به  جنس مخالف و معشوقه یک شخص تقدیم میشه ، اما چون اصولا شعرعام زیبایی در رابطه با تولد وجود نداره تصمیم گرفتم که این شعرو بذارم و کیفیت رو فدای آداب و اصول نکنم....

.

.

روز ميلاد تو باران آمد

روز ميلاد تو بود

كه هوا بوي شبنم وشقايق مي داد

و خدا مي خنديد

عطر ياس ازدروديوار هوا مي پاشيد

ونسيم از تو بشارت مي داد

باد بر پنجره پا مي كوبيد

زلف افشانرا بيد

در مسيد تو پريشان مي كرد

هر كجا سروي بود

به تواضع سر راه تو برپا مي خواست

تاكها با تو تباني كردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سركه ها را خبر آمدنت شيرين كرد

برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند

وخزان درقدم شاد تو نقاشي كرد

وبه تردستي استاد ازل

شعبده اي برپا بود

گوشها منتظر اولين گريه شيرين تو بود

چشمها منتظر اولين ساغر سيماي تو بود

روز ميلاد تو بازمثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ديدار تو را مي دادند

رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد

طبل آغاز تو را مي كوبيد.............برق آغاز تو را مي تابيد.......... مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت

آنسوي پيله ي مه........... ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست

درجهان از قدم مهر تو مهماني شد

شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند

وغزل ................ قالب همواره توصيف تو شد

روز ميلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

وبه يمن قدم سبز تو باران باريد

اي تسلاي خزان سينه ي پر عطشم

كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است

از عبور نفس خيس تو باراني

اي تمناي بهار

سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد

در دل خسته ام از "عشق"چراغاني باد

سرنوشت من ودل آنچه تو مي داني باد

عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني باد

(مجتبي كاشاني)

.

.

امیدوارم با حضور شما این محفل کوچیک ، پرشورتر و گرم تر از همیشه بشه...

برای همه شما آرزوی موفقیت دارم...شب همگی به خیر................

ابولحسن خرقانی

به نام خدا

با سلام به دوستای گلم..امیدوارم هرجا که هستید در این ایام پاییز سبز باشید..چرا که فصل ما،فصلی سبزاست..

امروز در خاطرات گذشته سیر میکردم دیدم بیشترین خاطراتم رو زمانی که در دوران دانشجویی در شهر غریب بودم دارم....الان که از اونجا اومدم متوجه شدم که خیلی از سختی هایی که فکر میکردم تلخه و تا آخر عمر به بدی ازشون یاد میکنم ، واسم شیرینه..وقتی زمستونا هوا زود تاریک میشدو کلاسم تموم میشد موقع برگشتن به خونه صدای اذان یه حال و هوای خاص خودشو داشت که احساس میکردم توی اون شهر تنها نیستم و خدا لحظه لحظه های زندگیم همراهمه..خیلی خاطرات دارم از دورانی که شاهرود بودم.ولی اگر روزی گذرتون به این شهر خورد حتما یک روز هم که شده به دیدنی های شهر و اطرافش یه سر بزنید..جاهای زیادی داره واسه دیدن به عنوان نمونه آبشار، بسطام که مقبره بایزید بسطامی(عارف بزرگ) در همون منطقه است ، جنگل ابر و قلعه نو خرقان که یکی از زیباترین وخوش آب و هواترین مکانهاست(البته تابستون برین ، زمستون اونجا قندیل میبندین).می خوام امروز در مورد عارف بزرک شیخ ابوالحسن خرقانی بنویسم.

شيخ ابوالحسن علي بن جعفر بن سلمان خرقانی از عارفان بزرگ که در نيمه دوم قرن چهارم و اوايل قرن پنجم هجري در خرقان قومس « کومش » استان کنوني سمنان ( اطراف شهر شاهرود) مي زيست و از چهره های بسیار درخشان ایرانه و از نظر آزاد اندیشی و مردم گرایی و تفکر والای انسانی کم نظیره.

یکی از مواردی که اون مکان منو جذب خودش میکرد طبیعت و فضای معنوی بود که داشت و از اون زیباتر سخن ابولحسن که میگن بر سردرخانقاهش نوشته بود:

 

 

« هر که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.
    چه آنکس که بدرگاه باريتعالي به جان ارزد،
     البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»

که البته بر خلاف نظر خیلی از عزیزان اهل دینه...به نوعی خشک مذهب

بگذریم از حاشیه ها...گفته هایی هست از این عارف که در بعضی موارد بسیار کوتاه ولی شیرین و با محتوای سنگین..

چند مورد از نوشته های ابولحسن رو اینجا قرار میدم امیدوارم که مورد پسند قرار بگیره:

 

آن راه كه به بهشت مي رود نزديك است ، و راه كه به خداي مي شود دورست

****************************************************************

خدای را آنجا دیدم که خود را ندیدم

****************************************************************

هفتاد و سه سال با حق زندگانی کردم که یک سجده بر مخالفت ِ شرع نکردم
و یک نَفَس بر موافقت ِ نَفس نزدم و سفر چنان کردم که از عرش تا به ثری
هر چه هست مرا یک قدم کردند

****************************************************************

عجب دارم ازین شاگردان که گویند از پیش ِ استاد بشنویم ولکن شما دانید
که بوالحسن هیچ مخلوقی را به استادی نگرفته است ،
استاد ِ وی حق بوده است

****************************************************************

آن دوست
که دیدنش بیاراید چشم
بی دیدنش از گریه نیاساید چشم
مارا زبرای دیدنش باید چشم
ور دوست نبیند
به چه کار آید چشم

 

سایز بزرگتر ----------------------------------------------------------> کلیک بر روی عکس

موفق باشید و سبز