می تراود از لبان تو بهار 
ابر رحمتی که برسرمنی



یه مشکلی که نمیشه جلوش وایساد، یه حسایی هستن که که از اختیار آدما خارجه... شاید مشکل یا شاید... هر چی که باشه ارزش داره و آدم احساس انسان بودن میکنه و آینه ای میشه که با آینه های دیگه یه مقداری فرق داره... ممنونم از اونائی که همیشه به یاد ما هستن و مارو فراموش نکردن... اینبار با یه دل نوشته ناخودآگاه:

.

.

نا خودآگاه به دلم شک زده است، می آیی
هرچند که فقط یادی و، خاطره و رویایی
دست من نیست اگر در دل، امید مبهمی دارم
چون تو هم، پیوسته، قسمتی از یاد خدایی...