عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگیها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندم زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست گر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

بیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

((فروغ فرخزاد))

 

داستان کوتاه

یکی از کشیشهای سکتا برای ماتیوس راهب تعریف میکرد که:

زبان من برای من مشکل ساز شده است....به هنگامیکه در میان مومنین هستم و نمیتوانم خودم را کنترل کنم و همیشه اعمال اشتباه ایشان را محکوم می کنم.

راهب پسر در آنجا رو به آن برادر رنجور کرد و گفت:

-اگر شما فکر می کنید که نمی توانید خودتان را کنترل کنید کار آموزش و تدریس را رها کرده و به صحرا برگردید.اما خودتان را فریب ندهید.انتخاب تنهایی و خلوتگاه برای فرار از یک شکل خود نشانه ای از صداقت میباشد.

 

 

-و بایستی چه کار کنم؟

 

 

-برخی از مشکلات را بپذیرید تا بتوانید در مقابل احساس کشنده خود بزرگ بینی مقاومت کنید و نسبت به هر چیزی که میتوانید درست حدس و گمان بزنید...

 

 

 

پائولو کوئیلیو