ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگیها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندم زارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست گر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

های و هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

بیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

((فروغ فرخزاد))