نا گفته
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
گاهی پیش خودم فکر میکنم که چرا بعضی وقتا، دنیا و اتفاقات اون طوری که میخوایم یا فکر میکنیم پیش نمیره، یا دقیقا و بدون کم و کاست اون جوری پیش میره که دلمون نمی خواد... اونی که در حقیقت این وسط نقاب زده ماییم یا زندگی؟؟؟ یا هردو؟؟؟
همیشه از ما نیست که بر ماست... قسمت جالبی توی یکی از شعر های فروغ هست که همیشه ذهنمو به خودش مشغول میکنه:
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر میکند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است...
گاهی اوقات آدما از وصف حس و حال خودشون عاجزن... یا بهتره بگم کلمات از این کار عاجزن... ولی یه غزلی که با خوندنش احساس کردم میتونه بیان احساس یه دل کوچیک، که هر روز کوچیک تر و تنگ تر میشه، باشه:
تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت
هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد
اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت
موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت
سلام...