تبليغاتX
این دوتا

این دوتا

بهترین وبلاگ و بهترین پسرای دنیا

just say...

+ نوشته شده در  ساعت 1:36 PM  توسط سهیل  | 

خداحافظ به جرمی که نه میدونی نه میدونم......... .


ياد تو روح پرور و وصف تو دلفريب
نام تو غم زداي و كلام تو دلربا


از وقتی که برای خودمون یه خونه مجازی ساختیم، با وبلاگ های زیادی آشنا شدم... خیلی ها بعد از یه مدتی خداحافظی کردن و رفتن... اون وقتا پیش خودم که میگفتم، یه روزی هم بالاخره نوبت منم میرسه... بالاخره هر چیزی هیچ وقت همیشگی نیست... اما جالب این بود که، تو آستانه فصل خزان و زود تر از ریختن و زرد شدن برگا زمان خداحافظی من شد... هر چند ساختن این وبلاگ اوایل شاید بیشتر برامون به یک شوخی نزدیک بود، اما بعد ها بخشی از زندگیم شد... باعث شد با خیلی چیزا آشنا بشم، دوستای خیلی خوبی پیدا کنم و هر چیزی که نمیشه بهش نمره منفی داد... اما در هر صورت هر چیزی نقطه ی پایانی داره... اول از همه از سهیل عزیز تشکر میکنم که اگه نبود این 2تایی هم وجود نداشت... و بعد از همه ی شما دوستای عزیز که اگه نبودین باز هم این وبلاگ نبود... از کسی اسم نمیارم، که کسی از قلم نیوفته... ازین که این مدت همیشه با ما بودین و همیشه معرفت خودتونو به ما ثابت کردین بی نهایت ممنونم و امیدوارم همه شما به اون چیزی که میخواین برسین، و یا حکمت الهی زودتر براتون معنی بشه...
به عنوان حرف آخر، حرفای زیادی برای گفتن بود، اما شاید با طفره رفتن از یه خداحافظی تلخ و بنا به سنت همیشگی، این آخرین پستمو کوتاه میکنم که حوصله خوندنش باشه... آخرین دلنوشته، با بوی پاییز:
.
.
.
خزان
چه معنی داشت؟
اگر کمی
فقط کمی محکم تر
ساقه
التماس دستان برگ را
قبول میکرد...
برگ
آرام آرام 
غرق در این گفتار زرد
قربانی بوسه ی آرام نسیم
و حادثه ی خش خش عابر شد:
دیدی که خزان، عاقبت مرا ربود؟!................ . 




امیدوارم همیشه سبز سبز باشین... خداحافظ، واسه همیشه........................ .

+ نوشته شده در  ساعت 1:39 AM  توسط عارف  | 

سیاه و سپید


مثل همیشه اولین و آخرینیم...


ایرانی هستیم وخود کفا...


پس مرگ بر آمریکا... چون 99.9 % + 0.01% به خودکفاییه کامل رسیدیم


تورم که به زیر صفر رسیده....دیگه کم مونده به مردم  واسه هر خرید، دستی هم یه چیز بدیم...


قدرت خاورمیانه هم که هستیم فقط دلمون به رحم اومده گذاشتیم( تعداد قلیلی) ناو های آمریکایی و انگلیسی هم در کنار ما باشن..


هر جاسوسی هم که به داخل خاکمون میاد ، میگیریم و فوکولیش میکنیم و یه دی ا َ ن جی هم بهش میزنیم و با افتخار ( نه از روی ترس) به وطنش برمیگردونیم


خیابونامون که از خیابونای سوئد ساکت و خاموش تره..انقدر آزادی داریم که نیازبه اعتراض نداریم..اگر هم خواهان تغییر هستیم انتخاباتی داریم بهتر از آب روان


اعتقاد شدیدی به علمای اهل شیعه داریم(سنی ها که جای خود دارند)...به طوری که جانشان را هم ، همینجور یو هویی نثار خود می کنیم.


تحریم ها هم هیچ تکونی به زندگیمون نداده و خیلی محکم سر مواضعمون وایستادیم..


به سلامتی بنزین هم که تحریم شدیم..(به خیال خودشون)...غافل از اینکه ما تا عمو هوشنگو (چاوز) داریم غم نداریم..1.75 برابر قیمت اصلی بنزین میخریم..تا به مزاقه عمو هوشنگ هم خوش بیاد


متهمانه کهر*یزک هم که حکم قصاصشونو دادیم تا دموکراسیو به آخر برسونیم..فقط یه دو سه نفر (از اون کلفتاشو) تو لیستمون نذاشتیم تا نکنه یه وقت نیروی کاریه کهر*یزکی کم ییاریم


زندان هامون که از همیشه خالی تره..و با امکاناتی که داره ،تبدیل شده به خوابگاه دانشجویانی که از رنگ سبز خوششون میاد ( به هر حال حد اکثر استفاده رو باید از امکاناتمون بکنیم)


تو سیستم های اداری مون هم از اساتید مجرب  استفاده میکنیم تا بتونیم در حفظ و نگهداریه ثرمایه های ملیمون کوشا باشیم..برای این امر اکثر حسابهای شخصیمون رو در بانک های سوئیس ثرمایه گذاری میکنیم


سایت های مستهجنو باز میذاریم تا نشون بدیم که مردم ما جنبه ی بالایی دارن و سایت های سیا*سی رو میبندیم تا مردم بیخود سر خودشونو درد نیارن و به مسائل روز فکر نکنن..تا ما هستیم نیاز به فکر کردن نیس..خودمون  راش میندازیم برادر ( ا ِا ِ ..؟ یادم نبود تو هم آدمی خواهر)


اینجا ایران است

و ما با اخباره 8.30 در صدا سیمای میلی در خدمت شما هستیم

و اینک ادامه ی خبر ها .....




درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب... اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند

(گاندی)


با خرید سریال قهوه ی تلخ

از مهران مدیری

حمایت کنیم

+ نوشته شده در  ساعت 5:46 PM  توسط سهیل  | 

ناخودآگاه





می تراود از لبان تو بهار 
ابر رحمتی که برسرمنی



یه مشکلی که نمیشه جلوش وایساد، یه حسایی هستن که که از اختیار آدما خارجه... شاید مشکل یا شاید... هر چی که باشه ارزش داره و آدم احساس انسان بودن میکنه و آینه ای میشه که با آینه های دیگه یه مقداری فرق داره... ممنونم از اونائی که همیشه به یاد ما هستن و مارو فراموش نکردن... اینبار با یه دل نوشته ناخودآگاه:

.

.

نا خودآگاه به دلم شک زده است، می آیی
هرچند که فقط یادی و، خاطره و رویایی
دست من نیست اگر در دل، امید مبهمی دارم
چون تو هم، پیوسته، قسمتی از یاد خدایی...

+ نوشته شده در  ساعت 2:47 AM  توسط عارف  | 

تولده..بدو بیا..زوده زوده زود


با سلام به دوستای همشیگی وبلاگ عالی و بسیار پر محتوای این دو تا

 

اینجانب آقا سهیل ه گل در همینجا اعلام میدارم که به عارف ه گلتر از خودم یک بوسه بدهکار میباشم..

 

علت این امر واجب هم چیزی نیس جز تولدش..که بسیار برای من شیرین میباشد..

 

هم بدلیل اینکه تولد دوستم را  یک ساله دیگر نیز در این وبلاگ و در کنار شما عزیزان توانستم جشن بگیریم

 

و هم به دلیل .... شیرینیه بعدش که میتوانیم با کمال میل به شکم بزنیم...

 

خوب دیگه از همه ی اینا که بگذریم وقتشه که....

 

همگی بیاین وسطه وسط...( قابل توجه آقایونه خجالتی: یکم از این خانوما که کپسوله اعتماد بنفسند یاد بگیرید) ..

 

تولد تولد..تولدم..مبارک...اهم.....چیزه......منظورم تولدشه....

 

حالا همه برای چند لجظه جهت ایجاد یک فضای صمیمی و رومانس سکوت اختیار فرمایید...

 

عارف عزیز....تولدت مبارک

 

تموم شد...حالا خوش باشین تا کیکو بیارم...آها....بزن دستو



+ نوشته شده در  ساعت 10:29 PM  توسط   | 

جان مریم.... چشمهایش را بست


 درگذشت جاودانه صدای ایران

محمد نوری

را به تمام عاشقان و دوستداران صدایش تسلیت می گوییم


+ نوشته شده در  ساعت 7:47 PM  توسط سهیل 

ناجی فاصله ها


تو همون حس قریبی که همیشه با منی


تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی




+ نوشته شده در  ساعت 1:7 AM  توسط عارف 

عید... شاید!!!


خداوندا شبم را روز گردان
چون روزم بر جهان پیروز گردان


لحظه ها، بی خبر از دل های بیقرار، بی خبر از تلخی و بی خبر از از دست رفتن میگذره...
اینروزا همه جارو حال و هوای شادی و عید پر کرده... با یه خارج از دل نوشته آپم... حس و حال درونی خودم نیست... ولی ما هم بی خبر پیش میریم.... به این امید که عید واقعی اینورا هم بیاد... شاید!!!!
.
.
.
غصه نخور ای دل، عاقبت بهار آمده
پس از عمری تقدیر با عشق کنار آمده
با تمام این همه سختی و دلتنگی آخر
می بینی چه بلائی سر روزگار آمده؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 1:5 AM  توسط عارف  | 

این روزها همه لاس میزنند .... شما چطور؟

لاس چیست؟


در لغت به مادینه ی هر حیوان “لاس” گویند و در فعل به معنایِ ملاعبه و دست بر چهره و اعضایِ بدنِ زن کشیدن است

با اینکه به ظاهر معنی شده است اما به واقع شاید معنی آن ، چنین نباشد...


 ما تو زندگیمون از کلماتی استفاده میکنیم که نمیتونیم معنیه دقیقی برای آن در نظر بگیریم..

یکی از همین موارد ، کلمه ی لاس ه...که بیشتر به حالت فعل(لاس زدن) کاربرد داره..

در معنی عام میشه محدودش کرد در روابط با ماشین و بیل و کلنگ...در معنای خاص اهمیت مهمی در روابط بین افراد داره

برای استفاده از این فعل نیاز به تجربه ی زیادی نیست و فقط اندکی صبر باید چاشنی کار بشه تا یک لاس کامل به نتیجه برسه


انواع لاس:


1.لاس در محل کار


2.در دانشگاه


3. لاس اینترنتی (وبلاگی و چتی ...)


4. در بقالی(حسن آغا)


5. در زن شوهر دار و بالعکس ( که در جهت ایجاد تنوع صورت میپذیرد)


کاربرد و اهداف لاس در روابط:


1.برای جلب توجه و ابراز وجود ، جهت تور کردن مفعول (مخ زدن)


2.قابل قبول در گذران وقت (سرگرمی)


3.با همه بودن و با هیچکس نبودن...به نوعی بدون تعهد و مسئولیت خوش بودن (تنوع)


4.سبب کاهش احساس نیاز به انجام رابطه ای جدی


5.و بالعکس برای افزایش رابطه در جهت شناخت فرد( همسر یابی ) البته به طور خوش بینانه


دلایل این امر:


1.بیکاری


2.به دلیل نیاز مبرم به جنس مخالف و نبود و یا کمبود آن در حیطه ی زندگی شخصی فرد


3.محدودیت های اجتماعی(در ایران بیشتر کاربرد دارد)


4.تنوع طلبی


5.سادیسم و نوعی بیماری


این بود مطالبی مختصر از پدیده ای پیچیده چون لاس.

.

.



+ نوشته شده در  ساعت 4:23 PM  توسط سهیل  | 

روز مادر




داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌
 هركجا بيندم‌ از دور كند 
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌
 با نگاه‌ غضب‌ آلود زند 
بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌
 مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌ 
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
 نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا 
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌ 
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌
 روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌ 
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌
گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌ 
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌
 عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار 
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌
 حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد 
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌
 رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌ 
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
 قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود 
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
 از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌ 
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
 وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز 
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌
 از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود 
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
 ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌ 
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌
 آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌ 
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

(ایرج میرزا)



مادر عزیزم...روزت مبارک
+ نوشته شده در  ساعت 0:43 AM  توسط سهیل